تبلیغات اینترنتیclose
گفتند : در چاهسار مشرق دیگر نه دلوی و نه طنابی ( محمد زهری)
پیچک ( محمد زهری)
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

در چاهسار مغرب
...

گفتند :
در چاهسار مشرق

دیگر نه دلوی و نه طنابی
نه چرخ ِ کهنه ی سر چاهی

تا در تیغ آفتاب هر بامداد
آب طلا ، به کاکل گلدسته ها دهد

گفتند : شرق اینک
فرعون مومیایی است

در محبس مثلث اهرام .
یا  تندیس بی مهارت سنگ شکسته ای


در تخت سوخته ی جمشید
یا شاهزاده بودا

- آن پیکر جلیل خموشی
در کوهسار جنگلی پیامبر

گفتند :
القاءِ نطفه در رحم شک زال شرق

بی انتظار شاخه ی شمشادی است
موسی ،
عیسی ،
یا محمد دیگر
دیگر

در شوره زار شرق نمی رویند
گفتند : شرق دیگر

مرده است ،
بی پرسشی

جوابی  حَشری نشری قیامتی
اینک غرب است

بر مرده ریگ چار گوشه ی عالم
قیّم، وصی و  ناظر

بر بحر و بر شراع کشیده
باد موافق را در بادبان فشرده

با پای لخت تجربه رفتیم
در جستجوی گنج

از راه بی نشانه ی ابریشم
تا بستر معطر مغرب

- آن روسپی گند ِ بزک کرده -
اما
دریافتیم
در غرب هم خبری نیست

انگار آسمان ، همه جا آبی است
در چاهسار مغرب هم

دیگر نه دلوی و نه طنابی
نه چرخ ِ کهنه ی سر چاهی ...

اینک  تنها منم ،
تویی

- نه کس دیگر -
و نیست خون ما

رنگین تر از همه ی خون ها
یا  بیرنگ تر

باید گذر کنیم از عقبه ی کوه
از سد سخت یاجوج و ماجوج

تا زیر آستانه ی آرامش
راهی است

شب ، ژرف و بی ستاره نشسته است
دست مرا بگیر ،

وگرنه
ما یکدیگر را
گم می کنیم در راه

 

 

محمد زهری

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 1, | بازديد : 219