تبلیغات اینترنتیclose
اشعار 1
پیچک ( محمد زهری)
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 15 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

در خانه من

**

دیری است که
- بیهوده -
چو مرغان خموشم
از یاد فراموشم و
با خلق نجوشم .
در نم نم باران بهاران ،

نگریزم .
یک جام ننوشیدم و ،
یک جام ننوشم.
شب خفتم و
با مرغ شب ،
آواز نکردم .

با همنفسی
عقده ی دل ،
باز نکردم .
یاران کهن را
به ره خویش سپردم.
از دام رها بودم و ،
پرواز نکردم .

*
در گوشه ای افتادم و
رخساره نهفتم.
چون لاله ی کوهی ،
به نهانگاه
شکفتم.

از خویش - دو صد - طعنه ی جانسوز شنفتم .
رنجیدم و ،
اما ،
سخن ِ سرد نگفتم

 

 

محمد زهری

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 1, | بازديد : 203

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 15 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

عطسه بهبود

**

روح ،
بیمار است
تن
- خدا را شکر -
تندرست ِ تندرست !

*
ای همه راضی به تن ،
پروار بودن !
مغرب غربت،
پدیدار است .
آدمی - با مایه ی اندیشه ی سالم -
با غبار سایه ها قهر است

شب ،
دلش را تنگ خواهد کرد
- آن سان کز هجوم بغض خواهد مرد -
و تو بی اندیشه ی خویشان و
- حتی خویش -

می گویی :
- " تن
- خدا را شکر -
تندرست ِ تندرست است . "

*
ای علیل روح !
تن رها کن در تب جوشنده ی میدان
یا
حتی
در مصاف جوخه ی بیرحم آتش
تا برآید عطسه ی بهبود ِ جاویدان

 

  محمد زهری

http://gtalk.ir/thread220885-2.html

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 1, | بازديد : 225

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 15 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

خون گوارا

**

به بالا ،
ابر
بالاتر
ستاره ،
باز بالاتر ،

کبود ِ خرقه ی خالی است.
نشان پیر بی پیری ،
که نامش بود

- و نامش بود روزی اول دفتر -
در این پهنای بی در نیست .
که را می جویی ؟

- ای زین بسته بر شبدیز اندیشه -
گذشته از سواد ابر ،

بالاتر
ز سر حد ستاره ،
باز بالاتر .
نشان بی نشان ،
در خاک باید یافت .

که اینک از شیار خاک
- از خون ِ گوارا -
چشمه های وحی می جوشد

 

محمد زهری

http://gtalk.ir/thread220885-2.html

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 1, | بازديد : 316

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 15 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

آدمک

**

مرا شکسته گیر .
دریچه ی مرا به روی شهر آهن و غبار و دود
بسته گیر

بهار اگر چه مومیایی است
مرا شکسته ی شکسته گیر .
*
زلال رکه ها که آینه است :
برای آسمان و آفتاب
برای بید

برای بادبادک رها به دست باد
نمی پذیرد آشنای درد را
و مرد را
که همچو مور خسته ، باز در تلاش دانه است.
*
مرا ندیده گیر.
مرا ندیده ی ندیده گیر .
ز بس که راه ِ رفته
رفته ام ،

ز بس که حرف ِ گفته ،
گفته ام ،
دگر به هیچ راه و
هیچ حرف
نشان ِ باورم نمانده است.

دگر چون آدمک ،
نیاز من به عقل کار ساز نیست .
اتاق های بسته ،
تنگ کرده است ،
به چشم من ،
زمین و
آسمان باز را

چه سال ها که آمد و
گذشت
بهار ها ،
بهار ها ،
بهارها ...
که این اسیر وجه بامداد
- چو کرم کور -
خبر نگشت .

 

محمد زهری

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 1, | بازديد : 248

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 15 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

امتداد


**

کوه ،
پشت کوه ،
پله ،
پله ،

پله ی آخر به دوش پله ی آغاز
قله ی این ،
کوهپایه ی ناگزیر ِ آن

هی !
نپنداری که قعر ِ قعر را یک روز خواهی دید .
خوب خواهی دید ،

که غروبی نیست .
همچنان که هر تولد ،
نطفه اش مرگی است.

هر غروبی هم ،
طلوع دیگری است .


 

محمد زهری

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 1, | بازديد : 119

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

حلول

**

تو شدی قطره ی بارون
رفتی

توی کاسه ی گل زرد
سهره امود تو رو نوشید و

پرید
بعد از اون هر جا خوند

من صدای تو رو می شنیدم از اون
که می گفتی با باد :

" من شدم قطره بارون ، رفتم
توی کاسه گل زرد

سهره اومد منو نوشید و
پرید ... "

 

محمد زهری

http://gtalk.ir/thread220885.html

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 1, | بازديد : 243

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

نازنین قصه

***
ما - مردان روزگار -

گفتیم : " از هفت دریا

از هفت صحرا
باید گذر کنیم

تا نازنین ِ قصه ی مادربزرگ را
از قلعه ی طلسم رها سازیم

آنگاه
تا هفت شب

و هفت روز
شهر بهار را آذین بندیم "

گفتی :
" همت بلند دار ! ... "

همت را
تا آسمان رساندیم

رفتیم رفتیم از هفت دریا  خون -
از هفت صحرا  آتش -

اما هنوز
آن نازنین اسیر قلعه ی جادوست !

 

 

محمد زهری

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 1, | بازديد : 249

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

که نپرس


***

تو بهار بود که نشون کرده بودیم
لب رودخونه

درخت گیلاس
چه هوایی ، چه صفایی ، که نپرس

نه پرنده پر می زد
نه تنابنده از اونجا گذرش می افتاد

دنج ِ دنج
در و دربند ، قرق

روزای جمعه کجا ؟
- اونجا

چایی و دود و دوایی ، که نپرس
حالا هیهات که نیست

لب رودخونه ،
درخت گیلاس

تو بهار
همه ی رودخونه رو

با درخت گیلاس
"پارک وی" تاخت زده

با دو رودخونه ی قیر
چه بلایی ، چه بلایی ، که نپرس.

 

محمد زهری

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 1, | بازديد : 328

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

ناسزا


***

رعشه در چشمه نمی افتاد
اگر از فتنه ی دستی

سنگی
در دل ِ آرامش

آشوب نمی انگیخت
ناسزا را که سزاست ؟

دست می گوید :
- " سنگ "

سنگ می گوید :
-"دست"

و تو می دانی
ناسزا را که سزاست.


 

محمد زهری

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 1, | بازديد : 213

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

تغافل


**

قفسی
در قفسی

در قفسی است
تا تو از کاسه فرسوده ترین باورها

چینه می چینی
و پری زرد

- پرخورا -
در آینه می بینی

و به عشقش می خوانی
که نیاز آوازی

- که تو پنداری همه جا خیر است -
در تو می جوشد

و نمی بینی
روزن ساچمه را در جگر کاکلی صحرایی.

 

محمد زهری

http://gtalk.ir/thread220885.html

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 1, | بازديد : 236

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

در چاهسار مغرب
...

گفتند :
در چاهسار مشرق

دیگر نه دلوی و نه طنابی
نه چرخ ِ کهنه ی سر چاهی

تا در تیغ آفتاب هر بامداد
آب طلا ، به کاکل گلدسته ها دهد

گفتند : شرق اینک
فرعون مومیایی است

در محبس مثلث اهرام .
یا  تندیس بی مهارت سنگ شکسته ای


در تخت سوخته ی جمشید
یا شاهزاده بودا

- آن پیکر جلیل خموشی
در کوهسار جنگلی پیامبر

گفتند :
القاءِ نطفه در رحم شک زال شرق

بی انتظار شاخه ی شمشادی است
موسی ،
عیسی ،
یا محمد دیگر
دیگر

در شوره زار شرق نمی رویند
گفتند : شرق دیگر

مرده است ،
بی پرسشی

جوابی  حَشری نشری قیامتی
اینک غرب است

بر مرده ریگ چار گوشه ی عالم
قیّم، وصی و  ناظر

بر بحر و بر شراع کشیده
باد موافق را در بادبان فشرده

با پای لخت تجربه رفتیم
در جستجوی گنج

از راه بی نشانه ی ابریشم
تا بستر معطر مغرب

- آن روسپی گند ِ بزک کرده -
اما
دریافتیم
در غرب هم خبری نیست

انگار آسمان ، همه جا آبی است
در چاهسار مغرب هم

دیگر نه دلوی و نه طنابی
نه چرخ ِ کهنه ی سر چاهی ...

اینک  تنها منم ،
تویی

- نه کس دیگر -
و نیست خون ما

رنگین تر از همه ی خون ها
یا  بیرنگ تر

باید گذر کنیم از عقبه ی کوه
از سد سخت یاجوج و ماجوج

تا زیر آستانه ی آرامش
راهی است

شب ، ژرف و بی ستاره نشسته است
دست مرا بگیر ،

وگرنه
ما یکدیگر را
گم می کنیم در راه

 

 

محمد زهری

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 1, | بازديد : 224

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

دلم تنگ است

**

دلم تنگ است
دل آگاه من ، تنگ است

من از شهر "زمان دور " می آیم
من آنجا بودم و اینک در اینجایم

در آنجا ، در نهاد زندگانی ، جوش طوفان بود
بهاران بود

زمین پرورده ی دست خدایان بود
می صد ساله می جوشید در پیمانه خورشید

نگاه آشتی در روشنان دیدگان می سوخت
چو قویی ، دختر مهتاب ، بر سنگ خیابان ، سینه می مالید

من از شهر "زمان دور" می آیم
من آنجا بودم و اینک در اینجایم

نویدی نیست با من
نه پیغامی از آن همشهریان دور

نه چشمی بر نثار تحفه ی این شهر
در اینجا ، آه ! .... خاموشی است ، تاریکی است ، تنهایی است

خزان در برگریز هر چه سبزی می زند در چشم
فریبی تلخ گل داده است در هامون دلمرده

زمانه گوش بسته بر لب ِ شیطان
سر آن نیست کس را به کار دیگری آید

نه سوزی بر دلی از آنچه هست و نیست
نه شوری در تکاپوی تمنایی

همه ، سر در گریبان غم خود ، مات مانده
و من ، از شهر دیگر آمده ، در غربت این شهر می گریم

***
دلم تنگ است
دل آگاه من ، تنگ است ....

 


 محمد زهری

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 1, | بازديد : 318

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

یک چشم ، یک دست

**

یک چشم مانده است
یک چشم مهربان

آن نیز شام و بام
در پیشواز و بدرقه ام ، حلقه ی در است

گه برق می زند که : " به هر لوحه نام توست ! "
گه گریه می کند که : " ز کارت دلم شکست ! "

اما
من رفته ام ز دست
من یک شکوفه ی به خزان پا نهاده ام !


***
یک دست مانده است
یک دست ناتوان

آن نیز با تلاش
پیچیده دور پنجه ی خود ، موی خیس من

تا غرقه را خلاص کند از نهنگ موج
بر تن دریده ، پیرهن تاب خویشتن

اما
من رفته ام ز دست
من یک جنازه ی سر دریا فتاده ام


***
یک چشم مانده است
یک چشم مهربان

یک دست مانده است
یک دست ناتوان

در جستجوی راه نجاتی برای من

اما
من رفته ام ز دست
من یک شکوفه ی به خزان پا نهاده ام !
من یک جنازه ی سر دریا فتاده ام !

 

محمد زهری

http://gtalk.ir/thread220885.html

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 1, | بازديد : 218

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

امید
**

رنج و عذابم دهید
شرنگ نابم دهید

وحشی و سنگین دل و دژخیم وار
همچو گنه کرده عقابم دهید

نهان کنید آب جگر ساز را
نشان صحرای سرابم دهید

چون طلبم راحت نوشین مهر
به سنگ کوبنده ، جوابم دهید

کور و فرمانده به بیراه درد
قدرت چاپار شتابم دهید

تیغ سبک قدر ، گمانم کنید
در عطش بادیه ، آبم دهید

شمع فروزنده عیشم کُشید
تیرگی پر ّ عذابم دهید

بی اثر مستی نوش آفرین
تلخی صد خم شرابم دهید

بچشم قحطی زده و شوره زار
سرشک بسیار سحابم دهید

همچو یکی زاهد پرهیزگار
دلهره ی روز حسابم دهید

زجر عتابم دهید
سوز ربابم دهید
............
.............
ولیکن از این دل امیدوار
کس نتواند که بگیرد امید !

 

 

محمد زهری
 http://gtalk.ir/thread220885.html

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 1, | بازديد : 220

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

به گلگشت جوانان
یاد ما را زنده دارید، این رفیقان!

که ما در ظلمت شب
زیر بال وحشی خفاش خون آشام

نشاندیم این نگین صبح روشن را
به روی پایه ی انگشتر فردا.

و خون ما
به سرخی گل لاله

به گرمی لب تبدار بیدل
به پاکی تن بیرنگ ژاله

ریخت بر دیوار هر کوچه
و رنگی زد به خاک تشنه ی هر کوه

و نقشی شد به فرش سنگی میدان هر شهری ...
و اینست آن پرند نرم شنگرفی

که می بافید
و اینست آن گل آتش فروز شمعدانی

که در باغ بزرگ شهر می خندد
و اینست آن لب لعل زنانی را

که می خواهید
و پرپر می زند ارواح ما

اندر سرود عشرت جاویدتان
و عشق ماست لای برگ های هر کتابی را
که می خوانید

 

شما یاران نمی دانید
چه تب هایی ، تن رنجور ما را آب می کرد

چه لب هایی ، به جای نقش خنده ، داغ می شد
و چه امیدهایی در دل غرقاب خون ، نابود می گردید

ولی ما دیده ایم اندر نمای دوره ی خود
حصار ساکت زندان

که در خود می فشارد نغمه های زندگانی را
و رنجی کاندرون کوره ی خود می گدازد آهن تنها

طلسم پاسداران فسون ، هرگز نشد کارا
کسی از ما ،

نه پای از راه گردانید
و نه در راه دشمن گام زد

و این صبحی که می خندد به روی بام هاتان
و این نوشی که می جوشد درون جام هاتان

گواه ماست ، ای یاران !
گواه پایمردی های ما

گواه عزم ما
کز رزم ما
جانانه تر شد !

 

 

 

محمد زهری

http://gtalk.ir/thread220885.html

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 1, | بازديد : 257

صفحه قبل 1 صفحه بعد