تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( محمد زهری)
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 15 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

خويش نا درويش

 **


نهان كردن ندارد سود:
من از با«خويش»بودن در ستوهم

اگر چه سنگ سنگم،كوه كوهم
ز يار غار ديرين روزگار خود در اندوهم

چه خويشي چنين با درويش ناخويشي
كه زير خرقه صد وصله فقرش
،قباي اطلس نرم تن آسماني است

دل معصوم من،در چنگ گرگ تيز دنداني است
كه مي‌داند دريدن را،نمي‌داند وليكن دوختن را

مرا ياري نخواهد كرد آيا عقل دور انديش؟
درين هنگامه تشويش،

رها خواهد نمود آيا مرا در تنگه
 دوشمن كمين بگرفته‌اي،تنها؟

كه تا از خون سرخ آخرين انديشه با
خلق بودن،پاك بودن،زندگي كردن،

تهي سازد رگ جنبان جان جاوداني را.
من از زنگار هر آيينه بيزارم

كه مي‌پوشد جلاي روشن تصوير معصوم حقيقت را
ولي اين«خويش»نادرويش،بيمار است

ز هر تصوير در آيينه بيزار است
چه خويشي با چنين درويش ناخويشي

درين هنگامه هنگامه‌ها،
ميان ما نه جاي آشتي،نه جاي زنهار است

براي آخرين بار،از ميان ما دوتا،تنها يكي بايد بجا ماند
من معصوم،يا آن«خويش»نادرويش
كدامين را خدا داند.

 

محمد زهری

http://sha-erin.blogfa.com/post/49/%d9-%

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 2, | بازديد : 238

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 15 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

شبنامه

**

١
شبی از شبها :

گل شب بو

خورجین پر بو را نگشود

که زمستان

-ازکوهستان-

چارنعل آمده بود.

٢

شبی از شبها :

یاد من

-پاورچین پاورچین-

از در خانه برون رفت.

وندانستم کی باز آمد

وکجا بود

آنقدر بو بردم

که تنش بوی دلاویز ترا با خود داشت.

٣

شبی از شبها :

به تماشا بنشین

تیر چالاک شهابی را

که در انبانه ی شب گم گردد.

و به یاد آرکه ما نیز شبی

-یاروزی-

این چنین در قدم مرگ فرو می افتیم.

٤

شبی از شبها :

تو مرا گفتی

"شب باش"

من که شب بودم و

شب هستم و

شب خواهم بود

شبِ شب گشتم.

به امیدی که تو فانوس نظرگاه شب من باشی .

 

 

 محمد زهری

http://jametajali.blogfa.com/cat-39.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 2, | بازديد : 282

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 15 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

شبنامه


1)
شبی از شبها
در تلاش راهی
باد
بر پنجرة بستة بی آواز
به شکایت نالید.

2)
شبی از شبها
پچ پچ گنگی
در خلوت یک کوچه
طرح فریادی را
در روشن فردا
می‌ریخت.
3)
شبی از شبها
با غریو رعدی
برق خندید.
و سپس باران،
زار و دلتنگ گریست.

4)
شبی از شبها
ای تو آیینة هر پاکی!
ای پاک!
با تو باور کردم
که جهان خالی از آیینة پاکی نیست.

5)
شبی از شبها
گذری بود مرا در باغ خوابی
که تو در آن گُل بودی.
حیف، این باغ، رهی داشت به دروازة بیداری.

6)
شبی از شبها
سحری داشت که خون
با سرودی که نمی‌مُرد و نخواهد مُرد،
خاک را رنگین ساخت.
و سحرها، همه بعد از آن شب
خونین شد

٧)
ماهی‌ام!
تو شطّ بی تلاطم فرتوتی.
من در تو
بر تو
گریة بسیار کرده‌ام.
آیا تو هیچ بر من غمگین گریستی؟

٨)
ستاره‌ها:
شکوفه‌های سادة درخت شب
حبابها:
شکوفه‌های پاک آب رود
مرا شکوفه: اشک تلخ درد.

٩)
روز
- بی آفتاب -
بیمار است.
شب بی کهکشان، ستاره و ماه
جنگل بی پرنده و برگ است.
من چه بی برگ مانده‌ام بی تو.

1٠)
من نوشتم از راست
تو نوشتی از چپ
وسط سطر رسیدیم به هم.

1١)
ترا با سنگها رازی است.
گناهی نیست،
دل سنگین اگر با سنگ، همراز است.

12
تشنه را آبی و
مرد خسته را خوابی
می‌کند سیراب.
تشنه جان و خسته دل، آیا
تا قیامت تشنه خواهد ماند؟
خسته خواهد رفت؟

13)
مُشت در جیب
گرچه در تلاشی، ای غبار!
تا تمام باد و خاک را
در مدار گردباد آوری!
با نم بهار
تازه می‌شود هوای دشت
زیر طاق نصرت کمان رنگ رنگ.

14)
باید که مرد،
مرد باشد
آتشفشان درد، ولی سرد.
اینک پُرم ز گریه،
نمی‌بارم

1٥)
گوشم پُر از افسانة تکرار قدیم است
قهرم دگر از سبزپری‌ها
از زردپری‌ها
نقّال نویی خواهم و نقلی نشنیده
از سرخ پری‌ها.

1٦)
یک قطره از قبیلة باران
با مرغ تشنه گفت:
سیراب باد مزرعة تنگ سینه ات!
 

محمد زهری

 http://jametajali.blogfa.com/cat-39.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 2, | بازديد : 265

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 15 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 از کتاب شبنامه

**

 ١

شبی از شب ها :
آتش کبریتی

- در پناه مشتی ،
دور از باد -

تا دلی ، گرم و زبانی ، گرم
باشد
شمع کافوری را آتش زد .

٢

 شبی از شب ها :
خردک آواز دل غمگینی ،
در مصب بودن
- آنگه -
نابودن
ناگهان
- خسته - فرومانده ز راه

٣

  شبی از شب ها :
نه چراغی می سوخت
نه صدایی بر می خاست
خانه و
کوچه و
شهر
لقمه ی خاموشی .
به گمانم ، مرگ ، آن شب ، فرمان می راند

٤

شبی از شب ها :
آیه ای نازل شد ،
بر شهیدی که از او بانگ رسالت برمیخاست.
و من ایمان آوردم
که رسول ، انسان بود .

٥

شبی از شب ها :
سایه از سایه ،
شب از شب پرسید :
- " آسمان ،
همچنان تلخ و مکدر خواهد ماند ؟ "
آسمان ،
- با آنان
که طلسم خویشند -
همچنان تلخ و مکدر خواهد ماند

٦

شبی از شب ها :
نطفه ی خاطره ای بست زمین
که از آن خون رویید
و زمین از وحشت لرزید

 ٧

شبی از شب ها :
نطفه ی خاطره ای بست زمین
که از آن خون رویید
و زمین از وحشت لرزید

  ٨

نهال خانه ،
تناور شد .
شکفته برگ و گل آویز و سایه پرور شد .
درخت خشک کهنسال باغ هم ، روزی ،
شکفته برگ و ،
گل آویز و ،
سایه پرور بود .

 **

از کتاب  شبنامه

محمد زهری

http://gtalk.ir/thread220885-3.html

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 2, | بازديد : 320

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 15 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

شهر خالی نیست

**

دست ِ بادی ، گرچه جام جان
، تهی کرد از شراب پاک اطمینان

- تا سلامت مانده جام جان -
باز هم لبریز باید شد

ابرهای تازه را با ابرهای کهنه باید بست
بعد باران خواست

از زمین ، آنگاه چشم مخملی از
 سبزه یا آیینه ای از چشمه ساری داشت

تا توان از سینه ی خار بیابان ، شیر خشت عافیت دوشید
از سر ِ دیوار باغی ، برگ بیدی چید
یا گل خطمی ، به دامن ریخت

***
باز باید دست را با دست های دیگران پیوست
تا غروب کوچه ، بازی کرد

با کبوترها ، پیام از آسمان آورد
طاق ایوان را پناه ِ بی پناهی پرستو ساخت

***
باز هم لبخند باید شد
گرچه شهر از زهرخند ِ دشمنی ، تلخ است

شهد باید شد ،
گوارا شد

دسوت را باید میان خیل ِ دشمن ، یافت
همنفس ، همراه باید شد
با هزاران مشعل از چنگال ِ شب باید رهایی جست

***
شهر خالی نیست
گوش باش ! ... آواز می آید از آن خانه
همزبانی ، همدلی را می سراید
گوش باش ! ...


 

محمد زهری

http://gtalk.ir/thread220885-3.html

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 2, | بازديد : 247

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 15 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

نامرد

**

سراغی نیست
ز مرد ِ مرد

به ایوان پلید خانه ی بی زاد و رود ما ، چراغی نیست
اجاق نسل ما کور است و درد ما همه این درد

***
تپش در کوه و جوشش در بیابان است
عصیر خون گرمی در کمرگاه بهاران است

ولی از جنبشی خالیست رگ هامان
عطش های شگرف شهوت اجداد

- بنای آفرینش های جاویدان -
فروکش کرده در ما ، سالهای سال

نه بذری ، بذر
نه خاکی ، خاک

عقیم از زادنیم و عاجز از بنیاد
سترون پاک

***
سراغی نیست
زمرد ِ مرد
همه نامرد ِ نامردیم و درد ما همه این درد

 

 

محمد زهری

http://gtalk.ir/thread220885-2.html

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 2, | بازديد : 268

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 15 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

گلایه

**

هر حکایتی، شکایتی است
قصه ای ، ز غصه ای است

از غروب آشتی ، کنایتی است
نه دگر کبوتر دلی که پر زند

در هوای پاک و روشن نوید
خو گرفته با غبار راه

دیده ی سپید
سینه ی سیاه

هر دریچه ای که باز می شود
از شکاف آن

دست استغاثه ای دراز می شود
هر ترانه ای که ساز می شود

ناله ی نیاز می شود
با خمیر ِ لحظه های بی درنگمان

مایه ی گلایه ایست
آفتاب و ماهتاب
آفریدگار ِ سایه ایست

***
ای شکوفه های خرم ِ بهار !
خسته ایم
بسته ایم
تا درین خزان جاودان نشسته ایم
ای ستاره های آسمان ِ پاک !

مانده ایم
رانده ایم
تا به خاک تیره ، دل نشانده ایم
گوش ما پر از دریغ ِ روزگار

خود چو روسپی ، در انتظار سنگسار
هر حکایتی ، شکایتی است
قصه ای ، ز غصه ای است
از غروب آشتی ، کنایتی است

 

محمد زهری

http://gtalk.ir/thread220885-2.html

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 2, | بازديد : 277

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 15 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

هر چه دارم ، می فروشم

**

روزها را می فروشم روزهای بی سحر ، بی شام
خانه های خالی ِ رنگین رسوایی

گام ها را تیز کرده ،
رفته تا آنجا که یادش مانده با افسانه ی انبوده

***
سال ها را می فروشم
سال های بی خبر ، بی نام

دانه های خوشه ی شیرین تنهایی
بال ها را باز کرده ،
خفته سنگین در غلاف پیله ی ابریشم ِ اندوه

***
ای که سودا می کنی با خلق ، دیبای زمین را و زمان را
گوهر ابر بهاران را و طوق روشن ِ رنگین کمان را

من که اینک با تو همدوشم
آشنای سرکشی های فراموشم

رفته با سودای دیرین ، شور و جوشم
هر چه دارم می فروشم

روزهای بی سحر ، بی شام
سالهای بی خبر ، بی نام

می فروشم تا که بفروشی
یک نگین از پهندشت ِ خاک

یک نفس از سینه ی آرام
یک نگاه دلنشین ِ پاک
بعد از آن با یک شب جاوید خاموشی ، همآغوشی !

 

محمد زهری
 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 2, | بازديد : 247

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 15 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

با سایه ای دیگر

**


آن مرد خوشباور که با هر گریه ،
 می گریید و با هر خنده ، می خندید

مردی کهن ، با سایه ای دیرین ، دلی دیرین
نومیدواری دشنه در قلبش فرو برده است

ایک به زیر سایه ی دیوار غم ، مرده است
از قالب پوسیده ی ناساز ِ او امروز

مردی دگر برخاسته از سنگ
با نام دیرین ، لیک در سر منزلی دیگر

مردی که باور می کند از چشم خود ، تنها
مردی که می خندد چو می گریند

 ، می گرید چو می خندند
مردی دگر ، با سایه ای دیگر ، دلی دیگر

 

 

محمد زهری

http://gtalk.ir/thread220885-2.html

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 2, | بازديد : 290

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 15 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

گل قالی

**

 

پنجه ای برتار می بندد تن پودی
درد می ریزد ز سر انگشت خون مرده

خواب رفته پای بی اندام
در قولنج شانه ، هر دم می کشد تیری

ای بسا جنبنده در آنجا -
 ولی با شکلشان ترکیب درهم رفته ی انسان

دست در کارند و اندر کارشان بی تاب
گاه گاهی

چشم ِ از سو رفته ی ناسور مردی یا زنی یا دختری یا...
باز می یابد نخ تابیده ی آبی ، بنفش و ارغوانی را

گاه هم
در خم یک سر به روی چارچوب کارگاه

و سکوت دیگر یاران
می گریزد مرغک تنگ آشیان ِ روح غمناکی...

تا گل قالی شکوفد چون گل خورشید
زیر پای دیگران

زیر پای شکلشان انسان و از ما بهتران

 

 

محمد زهری

http://gtalk.ir/thread220885-2.html

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 2, | بازديد : 248

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 15 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

در خانه من

**

دیری است که
- بیهوده -
چو مرغان خموشم
از یاد فراموشم و
با خلق نجوشم .
در نم نم باران بهاران ،

نگریزم .
یک جام ننوشیدم و ،
یک جام ننوشم.
شب خفتم و
با مرغ شب ،
آواز نکردم .

با همنفسی
عقده ی دل ،
باز نکردم .
یاران کهن را
به ره خویش سپردم.
از دام رها بودم و ،
پرواز نکردم .

*
در گوشه ای افتادم و
رخساره نهفتم.
چون لاله ی کوهی ،
به نهانگاه
شکفتم.

از خویش - دو صد - طعنه ی جانسوز شنفتم .
رنجیدم و ،
اما ،
سخن ِ سرد نگفتم

 

 

محمد زهری

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 1, | بازديد : 203

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 15 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

عطسه بهبود

**

روح ،
بیمار است
تن
- خدا را شکر -
تندرست ِ تندرست !

*
ای همه راضی به تن ،
پروار بودن !
مغرب غربت،
پدیدار است .
آدمی - با مایه ی اندیشه ی سالم -
با غبار سایه ها قهر است

شب ،
دلش را تنگ خواهد کرد
- آن سان کز هجوم بغض خواهد مرد -
و تو بی اندیشه ی خویشان و
- حتی خویش -

می گویی :
- " تن
- خدا را شکر -
تندرست ِ تندرست است . "

*
ای علیل روح !
تن رها کن در تب جوشنده ی میدان
یا
حتی
در مصاف جوخه ی بیرحم آتش
تا برآید عطسه ی بهبود ِ جاویدان

 

  محمد زهری

http://gtalk.ir/thread220885-2.html

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 1, | بازديد : 225

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 15 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

خون گوارا

**

به بالا ،
ابر
بالاتر
ستاره ،
باز بالاتر ،

کبود ِ خرقه ی خالی است.
نشان پیر بی پیری ،
که نامش بود

- و نامش بود روزی اول دفتر -
در این پهنای بی در نیست .
که را می جویی ؟

- ای زین بسته بر شبدیز اندیشه -
گذشته از سواد ابر ،

بالاتر
ز سر حد ستاره ،
باز بالاتر .
نشان بی نشان ،
در خاک باید یافت .

که اینک از شیار خاک
- از خون ِ گوارا -
چشمه های وحی می جوشد

 

محمد زهری

http://gtalk.ir/thread220885-2.html

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 1, | بازديد : 316

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 15 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

آدمک

**

مرا شکسته گیر .
دریچه ی مرا به روی شهر آهن و غبار و دود
بسته گیر

بهار اگر چه مومیایی است
مرا شکسته ی شکسته گیر .
*
زلال رکه ها که آینه است :
برای آسمان و آفتاب
برای بید

برای بادبادک رها به دست باد
نمی پذیرد آشنای درد را
و مرد را
که همچو مور خسته ، باز در تلاش دانه است.
*
مرا ندیده گیر.
مرا ندیده ی ندیده گیر .
ز بس که راه ِ رفته
رفته ام ،

ز بس که حرف ِ گفته ،
گفته ام ،
دگر به هیچ راه و
هیچ حرف
نشان ِ باورم نمانده است.

دگر چون آدمک ،
نیاز من به عقل کار ساز نیست .
اتاق های بسته ،
تنگ کرده است ،
به چشم من ،
زمین و
آسمان باز را

چه سال ها که آمد و
گذشت
بهار ها ،
بهار ها ،
بهارها ...
که این اسیر وجه بامداد
- چو کرم کور -
خبر نگشت .

 

محمد زهری

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 1, | بازديد : 248

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 15 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

امتداد


**

کوه ،
پشت کوه ،
پله ،
پله ،

پله ی آخر به دوش پله ی آغاز
قله ی این ،
کوهپایه ی ناگزیر ِ آن

هی !
نپنداری که قعر ِ قعر را یک روز خواهی دید .
خوب خواهی دید ،

که غروبی نیست .
همچنان که هر تولد ،
نطفه اش مرگی است.

هر غروبی هم ،
طلوع دیگری است .


 

محمد زهری

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 1, | بازديد : 119

صفحه قبل 1 2 صفحه بعد